+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1391ساعت 9:13  توسط بروبکس
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:41  توسط بروبکس
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:33  توسط بروبکس
|
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:10  توسط بروبکس
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 18:19  توسط بروبکس
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 18:11  توسط بروبکس
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:27  توسط بروبکس
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 20:53  توسط بروبکس
|
ازترم اول مابااین صداتوی خوابگاه انس گرفته بودیم:
"حاج آقاتشریف میارن واسه نمازجماعت حجاب داشته باشید...حاج آقا وارد می شن"
40 دقیقه بعد:
"حاج آقا می خوان تشریف ببرن...حجاب داشته باشید"
حالا ما چیکار می کردیم؟ با ورود و خروج حاج آقا کِل می زدیم...
تا اینکه اون نقشه ی خبیث
به ذهنمون رسید که با حاج آقا یه شوخی با نمکی داشته باشیم
یه شب حاج آقا وارد نماز خونه شد و از اون طرف فتل جان لنگه کفش حاج آقا رو برداشت و گذاشت زیر چادر و دِ برو که در رو...
به ثانیه نرسیده یه شیونی تو بلوک C به پا شد که بیا و جمعش کن...سرپرست با جیغ پیج می کرد:
"خانما کفشای حاج آقا رو بیارید- حاج آقا سیّده-آهش شما رو می گیره-جای دیگه نماز داره...."
این وسط حاج آقا تز می داد:"همگی برید تو که هرکی برداشته روش بشه بیاره بذاره سر جاش..."
گل طلا که گلاب به روتون تازه از مستراح فارغ شده بود
و صدای پیج رو نشنیده بود،طبق معمول واسه بدرقه ی حاج آقا یه کل مشتی زد...اما دید همه ی بچه های بلوک هم صدا دارن باهاش کل می زنن و می گن:"دم اون که کفش حاج آقا رو دزدید گرم..."،اون جا بود که فهمید فتل جان نقشه ی خبیثش رو عملی کرده...
هیچ خبری هم از فتل نبود و گوشیشو هم جواب نمی داد...نگو رفته بلوک D پناهنده شده....نا گفته نماند که وسط راه یه خواهر بسیجی خفتش کرده که میدونی کفشای حاج آقا رو بردن؟؟؟ فتل هم پر رو پر رو بهش گفته بود:"چه آدم بی شعوری بوده هر کی این کارو کرده...."
خلاصه همه با هم رفتیم تو بالکن که رفتن حاج آقا رو مشاهده کنیم که با دیدن لنگه کفش حاج آقا روی کاپوت پرایدش از خنده روده بر شدیم...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 1:26  توسط بروبکس
|
ما که اصولا دنبال سوژه بازی و حال گیری آدمای بی جنبه هستیم،می زد به سرمون و می رفتیم یاهو و حال گیری می کردیم:
Yahoo massenger→massenger→yahoo chat→join room→asia
وارد می شدیم و بزرگ می نوشتیم:
"وب س ک س ،بدو بیا"
آدم بی جنبه بود که پی ام می داد
حالا ما چیکار می کردیم؟؟؟؟ 
وب س ک س می دادیم؟؟؟
نه بابا ما اهلش نیستیم!
ما فقط دنبال خنده ایم،اول حسابی یارو رو می ذاشتیم تو کف،بعد وب می دادیم،اونم چه وبی؟؟ فکرشم نمی کنید!
همه با هم با چادر گل گلی می نشستیم روبرو وب،ما این ور روده بر شده بودیم
اونا اونور فحش می دادن!
همچین آدم هایی حقشون همینه،مگه نه؟؟
می تونید امتحان کنید!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:4  توسط بروبکس
|
ما هیچ کدوم ترشی خور ماهری نبودیم جز قمر بانو!! از وقتی که اومدیم دانشگاه همه عاشق ترشی شدیم و هر سری یکی دو نفر از خونه ترشی خوشمزه می آوردن(دهنتون آب افتاد؟؟؟؟!)
تا اینکه چند مدت پیش فتل جان مرحمت کردن و یک دبّه ترشی بادمجون اعلاء شیرازی ساخته ی دست و پنجول مبارک عمه جانشان اونم با چه مکافاتی حمل کرد وآورد،ما هم یک ماه تمام به عنوان خورشت می خوردیم وبه به و چه چه می زدیم! تا اینکه یه روز جمعه از فرط گشنگی داشتیم ته مونده ی ترشی رو با عدس پلو نوش جان می کردیم و از فتل تشکر های فراوان به عمل می آوردیم که یهویی به قول ما شیرازی ها یه فاجعه ی گُتی به وقوع پیوست!!!
اگه گفتی چی؟؟؟؟؟سوسک!
خودشم نه پاش،اونم سوسکی از مستراح شیراز سیتی!!!!
خدا به سرتون نیاره،آدم بود که نظر می داد که ثابت کنه که پای سوسک نیست،ولی پرز های پاش خلاف اینو ثابت می کرد!!!

جالب اینه که شوکت خانم که پای آقا سوسکه تو بشقابش پیدا شده بود،کنارش زد و غذاشو تا آخر با همون قاشق مبارک خورد! نوش جانش،به این می گن آدم با ظرفیت!!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:47  توسط بروبکس
|
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:18  توسط بروبکس
|