X
تبلیغات
خاطرات دانشجویی 7 هم اتاقی

خاطرات دانشجویی 7 هم اتاقی

پله سواری=فراموشی غصه

 

ترم 4 بودیم،تو اوج خوشی که یه روز این فتل افغان اومد و یه خبر در حدلالیگا وحشتناک  داد.اونم این بود که فلش حاوی  عکسای 7 کله پوکوگم کرده.

حالابگردوپیدا نکن...

از همه جا رونده و ازهمه جا مونده به سمت خونه ننه ممد فالگیرمذکور که نقطه عطف آرزوهامون بود رفتیم،ننه جان یه نگاهی به کتاب جادوییش انداخت،یه زیرچشمی هم ما رو ورانداز کردوگقت نترسید دست یه دختره و هیچ کاری هم با عکساتون نمیکنه.

اینجا بود که واسه فراموشی غصه بزرگمون به فکر سوژه بازی پله سواری افتادیم(ازهمونایی که به اذن خدا بالا و پایین میرن).خلاصه قلمم واستون بگه که همه زنگ خورای جوات(از بوق مینی بوس گرفته تا ترانه های هایده و مهستی )گذاشتیم و با بالا رفتن پله ها صعود میکردیمو با پایین اومدنشون سقوط!!!

میزنگیدیم به همو به اسکول بازی خودمون میخندیدیم،ملت هم هاج و واج به ما نگاه میکردن و به خیال خودشون ما گناییم(دیونه ایم).

 

نتیجه اخلاقی:تابلوشدن توی پاساژ تا آخر 4سال و اینکه بعضی اوقات واسه فراموشی ها غصه ها یه همچین کارایی لازمه.

راستی ما که اون روز غصه هامون رو فراموش کردیم ولی فلشمونو که فراموش نکردیم،اگه شما پیداش کردین بهمون خبر بدین.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 9:13  توسط بروبکس  | 

تن ماهی

پنج شنبه شب بودوهمه گسنههههههههههه طی تحقیق وتفحص زیرکانه ای دراتاق بلاخره تن ماهی کشف شدوشوکت جون داوطلبانه برای جوشاندن آن به آشپزخونه مراجعه کردوبازگشت..ماهم گفتیم تاشام آماده میشه بریم به بچه هاسر بزنیم و برگردیم..یکی دوساعتی طول کشیدوبرگشتیم همین که برگشتیم ودربلوک روکه باز کردیم ازشدت گشنکی وشنیدن بوی کباب ماهی به کمارفتیییییییییییم وباخودمون می گفتیم خوش ب حال ملت که کباب ماهی دارن!!وقتی اومدیم اتاق شوکت مشغول ساخت جعبه بودوهمچنان گسنههههه............

وقتی قضیه کباب روبهش گفتیم تازه دوزاریش افتادکه صدای انفجارمهیبی که یک ساعت پیش شنیده بودوبابت آن بسی فحش نثاربچه هاکرده بودچیزی جز صدای انفجارتن ماهی وبدبخت شدن وگسنگی مانبود................
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:41  توسط بروبکس  | 

فیلم برداری دانشگاه

 

تویه روزقشنگ بهاری که جزگروه اندکی ازدانشجویان پشه هم پرنمی زد.یه گروه فیلمبرداری ازصداوسیمای آبادان اومدن بابچه های دانشگاه بین المللی مصاحبه کنن ومشوقی واسه بخت برگشته های کنکورآینده باشن..ای ووی وووی ووی وووی..ترجمه:شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم..

سرکلاس سیاست ما7کله پوک به ترتیب نشسته بودیم که یییییییییییی هویییییییییییی گروه فیلمبرداری برمانازل شدن واین جابودکه شوکت تهرانی باحرکت لری پاک آبرومونو برد..اومدگوشی سیستم بالای یکی ازدوستان گرفت وشروع کرد ب فیلم گرفتن ازاونا..اونا ازمافیلم می گرفتن و شوکت از اونا.سوتی اینجابودکه فلش دوربین روشن بود فیلمبرداره اشاره میکردوبال بال میزد که فیلم نگیر.شوکت طلبکارانه می گفت:من!!!!!!!!!من که فیلم نمیگیرم!!!!!تااینکه گفت فلشش روشنه بعدفهمیدیم بلهههههههههههههههههه چه سوتی گتی............!

بعدازکلاس شادوسرخوش تو راهروقدم می زدیم که دوباره گروه مذکوووووووووررررررر از مادرخواست کردن که واسه تکمیل سکانس بعدبه زبانسرابریم ما هم این افتخاروبهشون دادیم و به زبانسرا هجوم بردیم و هدفون های خاک خورده که تا به حال دست هیج بشری بهش نخورده بود برگوشهای مبارکمان گذاشتیم که مثلاداریم زبان گوش میدیم اوناهم فیلمشونو گرفتن و شما رو  به خیرو مارو ب سلامت..

بعدش مابه سمت سایت رفتیم و مشغول سرچ بودیم که بازاومدن وشرو به فیلمبرداری کردن...فوقع ماوقع......

واین گونه بود که 7کله پوک مشهورشدند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:33  توسط بروبکس  | 

شهرت:

شوکت جون که خیلی وقت بود کرم نریخته بود یه ایده ی جدید داد که بابروبچ اونو اینجوری عملی کردن....

که رفتن اسم قمروسلطنت وخواستگارجون جونی قمر رو واسه انتخابات انجمن ورزشی نوشتن(حالا هیچکدوم اندام ورزشی ندارن....) این ماجرا secretموند تا روز انتخابات که همگی همراه کاندیداهای محترم که روحشون هم ازاین ماجرا خبر نداره سر صندوق رأی حاضر شدیم که رأی بدیم،جالب این بود که جیغ قمر وسلطنت ازاین طرف وداد و بیداد خواستگار شکست خورده از اون طرف بلند شد که:ما اسم ننوشتیم و کی اسم ما رو نوشته؟واینکه ما کاندید نشدیم،

البته سلطنت جون اینقد داد وهوار کرد که ضایع شد کار ما بوده.

اما جالب تر این بود که فرداش نتیجه ی آرا رو بزرگ توی بورد زدن و این سه قهرمان به محبوبیت خودشون پی بردن؛

خواستگار بخت برگشته19رأی

قمر بانو10رأی

سلطنت جون8رأی

(از آخر3نفراول شده بودن............)....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:10  توسط بروبکس  | 

مسواک بیادماندنی

می خوام یه خاطره ی خوش برو رو واستون بگم که حالشو ببرید...

ترم 2 طبقه ی اول بودیم و تازه داشتیم از حالت تیتیش مامانی در می اومدیم و با محیط کثیف خوابگاه نموره نموره انس می گرفتیم که ناگهان با یه شوک عمیق مواجه شدیم و تازه فهمیدیم به قول پسرا تو هتل 5 ستاره ی پردیس زندگی می کنیم!!!

سقفای خوابگاه ما کاذب بود اونم از جنس درجه یک فرد اعلاء که هر لحظه امکان آوار شدنش بود...تا اینکه سقف wc شروع به نشت کرد و هروقت موجودات زنده ی طبقه دوم به wc مشرف می شدن و دستی به آب می رسوندن ما نزول قطرات لطیف آب سیفون رو حس می کردیم..البته فکر کردیم در همین حد می مونه اما چند روز بعد ورژن جدید نزولات یعنی دستشویی شماره 1 بر وجود مبارکمون نازل شد و قضیه همین جا ختم نشد....

یه روز صبح که همه ی بچه های اتاق کلاس داشتند و به سمت wc روانه می شدن با صحنه ی زیبای مزین شدن دستشویی ها به شماره 2 مواجه شدن...در حین فرار کردن عنایت،نزدیک بود یه تپاله ی صبحگاهی به سر مبارکش برخورد کنه و به فیض کامل برسه!!!!

حالا جالب تر اینجاست که همه تو اتاق حال به حال شده و صبحانه نخورده دور سفره نشستیم که سلطنت بانو مسواک به دست با دمپایی مثلا گلی(شماره2) وارد اتاق شد و نطقید که چرا دستشویی ها این همه گِلیه،مردم تا مسواک زدم!!!!!!!

از اینکه شما رو تو این خاطره و حس زیبای خودمون شریک کردیم خرسندیم....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 18:19  توسط بروبکس  | 

انتقام

اسم مستر برامکی که براتون آشنا هست؟ یه کم فکر کن...یکی از راننده های سرویس شیراز-خرمشهر که ما دانشجویان طبق رسم دیرین و کیک و ساندیسی که با هم خورده بودیم گله ای زنگ میزدیم و جا رزرو میکردیم و فارغ از خرید بلیط بودیم...تا اینکه فاجعه ی گت رخ داد!!!!

فتل و چندی از دوستان از برامکی پاتک جانانه ای خوردند...ماجرا از این قرار بود که فتل به خیالش مثل همیشه جای خوب اتوبوس میشینه از ددی جان خداحافظی هندی کرد و حرکت....

اما برامکی در ایستگاه بعد به هویت افغانی فتل پی برد و او را به طرز ناجوانمردانه ای به سمت بوفه هدایت کرد فوقع ما وقع(پس شد آنچه شد)

حالا فتل بیچاره هرچی تو سر میزد و یا حق می گفت گوش شنوایی نبود البته شایدم اشکال از لهجه ی شیرین فتل بود....

چند ماه بعد....

آخر ترم شد و موقع برگشتن به خونه بود که کیک خوردیم و ساندیسو تو سر برامکی کوبوندیم....فکر شوم انتقام به ذهن مبارک گل طلا خطور کرد و بلافاصله گوشی رو برداشت و به روال های قبل با یک تماس رسمی به اسم استاد های گرامی دانشگاه مثل حجتی و ... 4 صندلی جلو را رزرو کرد و تاکید بسیار که حتما فردا شب در دانشگاه سوار می شیم.....

زنگ زدن همانا و خط خاموش و خیط شدن برامکی جووووووووووووووون همانا.....

اوووفیییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 18:11  توسط بروبکس  | 

اسپیکر

صبح زود کلاس کامپیوتر داشتیم،وارد دانشکده که شدیم دیدیم یکی از پسرای بسیج داره اعلامیه می چسبونه...اعلامیه ی نمایشگاه کتاب بود.

بعد کلاس طبق معمول رفتیم و اسم 7 نفرمونو نوشتیم...اسم 4 نفرمون(گل طلا-فتل-شوکت-سلطنت) در اومد،قرار شد با قطار بریم...کل واگن 2 بچه های دانشگاه بودن،ما هم که کوپه ی 6 بودیم...ما که اصولا بیش فعال هستیم،حسابی حوصلمون سر رفته بود و اعصابمون خراب که چرا اسپیکر نیاوردیم تا این که به ذهن مبارک شوکت جون رسیدکه به یکی ازدوستای همسخنی اهوازی(عیسی جون که جا داره از همین جا بوسش کنیم...) بزنگیم تا برامون اسپیکر جور کنه،خلاصه زنگیدیم و بهش گفتیم،اونم که ته معرفت بود اسپیکر رو جور کرد و داد به یکی از دوستاش آورد راه آهن و بهمون داد،واقعا دمش گرم...

کاش بودین و می دیدین که چه جوری توی یه کوپه ی 6 نفری 16 نفر جمعیت بود!! کل واگن رو گذاشته بودیم رو سرمون،از ظهر تا شب فقط می زدیم و می رقصیدیم تا جایی که رئیس قطار هم اومد و بهمون تذکر داد که مگه عروسی دارین؟؟؟

موقع برگشتن طبق معمول داشتیم می ترکوندیم،یهو دیدیم یه پسره در کوپه رو باز کرد و یه قری هم انداخت تو کمر و دِ برو که در رو...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:27  توسط بروبکس  | 

نمرات روش تحقیق

از اون جایی که دانشگاه ما واحد بین المللی هست و اینترنت توی دانشگاه هنوز تعریف نشده بود،ترم اول با یه عملیات ساده شماره دانشجویی همه ی بچه های ورودی 87 رو کش رفتیم که خیلی مواقع کارساز بود...تا اینکه ترم 3 همه منتظر نمرات روش تحقیق بودن...یه شب به ذهنمون رسید که بچه ها رو سرکار بذاریم....

از اون جایی که استاد عزیزمون خیلی خوش خط بود(بد خط) و تشابه زیادی به خط هم شهریش گل طلا داشت،لیست اسامی بچه ها با نمرات با حالی که خودمون بر اساس معیار های مختلف داده بودیم رو نوشتیم...

نمرات از این قرار بود که همه ی بچه های کلاس با نمرات پایین افتادند جز یکی دو نفر تنبل که با 20 پاسیدیمشون...

فردا صبح زود که هنوز پرنده هم پر نمی زد،رفتیم و نمرات رو به برد چسبوندیم...دانشکده که کم کم شلوغ شد،جلوی برد غلغله به پا شد....نمرات رو با صدای بلند می خوندن و به استاد بیچاره فحش بود که می دادن...

البته یه چند تا از دخترای نخاله هم برگه ها رو کندن و بردن حراست که مثلا ما رو شناسایی کنن که هنوزم نتونستن!

ما این جائیم بیاین ما رو دستگیر کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 20:53  توسط بروبکس  | 

لنگه کفش

ازترم اول مابااین صداتوی خوابگاه انس گرفته بودیم:

"حاج آقاتشریف میارن واسه نمازجماعت حجاب داشته باشید...حاج آقا وارد می شن"

40 دقیقه بعد:

"حاج آقا می خوان تشریف ببرن...حجاب داشته باشید"

حالا ما چیکار می کردیم؟ با ورود و خروج حاج آقا کِل می زدیم...

تا اینکه اون نقشه ی خبیث به ذهنمون رسید که با حاج آقا یه شوخی با نمکی داشته باشیم

یه شب حاج آقا وارد نماز خونه شد و از اون طرف فتل جان لنگه کفش حاج آقا رو برداشت و گذاشت زیر چادر و دِ برو که در رو...

به ثانیه نرسیده یه شیونی تو بلوک C به پا شد که بیا و جمعش کن...سرپرست با جیغ پیج می کرد:

"خانما کفشای حاج آقا رو بیارید- حاج آقا سیّده-آهش شما رو می گیره-جای دیگه نماز داره...."

این وسط حاج آقا تز می داد:"همگی برید تو که هرکی برداشته روش بشه بیاره بذاره سر جاش..."

گل طلا که گلاب به روتون تازه از مستراح فارغ شده بود و صدای پیج رو نشنیده بود،طبق معمول واسه بدرقه ی حاج آقا یه کل مشتی زد...اما دید همه ی بچه های بلوک هم صدا دارن باهاش کل می زنن و می گن:"دم اون که کفش حاج آقا رو دزدید گرم..."،اون جا بود که فهمید فتل جان نقشه ی خبیثش رو عملی کرده...

هیچ خبری هم از فتل نبود و گوشیشو هم جواب نمی داد...نگو رفته بلوک D پناهنده شده....نا گفته نماند که وسط راه یه خواهر بسیجی خفتش کرده که میدونی کفشای حاج آقا رو بردن؟؟؟ فتل هم پر رو پر رو بهش گفته بود:"چه آدم بی شعوری بوده هر کی این کارو کرده...."

خلاصه همه با هم رفتیم تو بالکن که رفتن حاج آقا رو مشاهده کنیم که با دیدن لنگه کفش حاج آقا روی کاپوت پرایدش از خنده روده بر شدیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 1:26  توسط بروبکس  | 

وامّا ماجرا های چت:

ما که اصولا دنبال سوژه بازی و حال گیری آدمای بی جنبه هستیم،می زد به سرمون و می رفتیم یاهو و حال گیری می کردیم:

Yahoo massenger→massenger→yahoo chat→join room→asia

وارد می شدیم و بزرگ می نوشتیم:

"وب س ک س ،بدو بیا"

آدم بی جنبه بود که پی ام می داد

حالا ما چیکار می کردیم؟؟؟؟

وب س ک س می دادیم؟؟؟ نه بابا ما اهلش نیستیم!

ما فقط دنبال خنده ایم،اول حسابی یارو رو می ذاشتیم تو کف،بعد وب می دادیم،اونم چه وبی؟؟ فکرشم نمی کنید!

همه با هم با چادر گل گلی می نشستیم روبرو وب،ما این ور روده بر شده بودیم اونا اونور فحش می دادن!

همچین آدم هایی حقشون همینه،مگه نه؟؟

می تونید امتحان کنید!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:4  توسط بروبکس  | 

مسافری از مستراح شیراز:

ما هیچ کدوم ترشی خور ماهری نبودیم جز قمر بانو!! از وقتی که اومدیم دانشگاه همه عاشق ترشی شدیم و هر سری یکی دو نفر از خونه ترشی خوشمزه می آوردن(دهنتون آب افتاد؟؟؟؟!)

تا اینکه چند مدت پیش فتل جان مرحمت کردن و یک دبّه ترشی بادمجون اعلاء شیرازی ساخته ی دست و پنجول مبارک عمه جانشان اونم با چه مکافاتی حمل کرد وآورد،ما هم یک ماه تمام به عنوان خورشت می خوردیم وبه به و چه چه می زدیم! تا اینکه یه روز جمعه از فرط گشنگی داشتیم ته مونده ی ترشی رو با عدس پلو نوش جان می کردیم و از فتل تشکر های فراوان به عمل می آوردیم که یهویی به قول ما شیرازی ها یه فاجعه ی گُتی به وقوع پیوست!!!

اگه گفتی چی؟؟؟؟؟سوسک!

خودشم نه پاش،اونم سوسکی از مستراح شیراز سیتی!!!!

خدا به سرتون نیاره،آدم بود که نظر می داد که ثابت کنه که پای سوسک نیست،ولی پرز های پاش خلاف اینو ثابت می کرد!!!

جالب اینه که شوکت خانم که پای آقا سوسکه تو بشقابش پیدا شده بود،کنارش زد و غذاشو تا آخر با همون قاشق مبارک خورد! نوش جانش،به این می گن آدم با ظرفیت!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:47  توسط بروبکس  | 

ننه محمد فالگیر:

یه روز یکی از آنتن های با حال دانشگاه که همیشه خوش خبر بود مارو دید وبا ذوق گفت که یه سوژه ی جدید پیدا شده که آیندتونو می ذاره کف دستتون!!! حالا این سوژه کی بود؟؟؟؟؟!!!!!!! ننه ممد فالگیر واقع در 30 متری خرمشهر!

ما هم طبق معمول برا خنده پاشدیم 7 نفری رفتیم خونشونو یه دایره تشکیل دادیم که بیا و ببین!! البته هر کدوم یه نیت متفاوت داشتیم یکی واسه شوهر،یکی کار،یکی درس.....جالب این جاست که ننه ممد فال همه رو یه جور تعبیر کرد:

"پسر قد بلند،هیکلی،چشای درشت،سفید رو،موی صاف و یُختی حالت دار،دماغ کشیده و.... که تا یه سال دیگه همه باید می رفتیم خونه ی بخت" این جوری که معلوم بود یه شاهزاده سوار بر اسب سفید می یاد و همه ی ما رو می گیره،اما الان 3 سال گذشته ،اسبش که نیومد هیچ خرش هم نیومد!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:18  توسط بروبکس  |